دموکراسی
  
 
 
فروردین 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
بخشی از یک تحقیق

چندی پیش به اتفاق همسرم تحقیقی درباره ی رابطه ی دانش و قدرت در آثار میشل فوکو  انجام دادیم که موضوع پایان نامه ی وی بود. برای معرفی زندگی و آثار فوکو در یک بخش از این تحقیق  سال شمار  خودنوشت زندگی وی را با اندکی جرح و تعدیل آوردیم که در این پست قرار می دهم.  پس از مطالعات متناوب  نوشته ای بهتر از این برای آشنایی مقدماتی با زندگی فوکو نیافتم. سبک نوشتار نیز داستانی-روزنامه نگارانه و در خور توجه است.

 

 

 

زندگی و آثار میشل فوکو

برای شناختن زمینه‌های نظری و افراد مؤثر بر زندگی و آثار میشل فوکو ، در این فصل مروری تاریخی بر گاه‌شمار حوادث زندگی او ، با تأکید بر رویدادها و جریان‌های مؤثر بر حیات فکری وی خواهیمداشت : 

1926 فوکو در شهرستان پواتیه متولد می شود. پدر او پزشک جراح بود و مادرش ماری مالایر نیز متعلق به خانواده ای جراح بود .

1934 صدر اعظم ، دلفوس ، به دست نازی ها کشته می شود . بعدها میشل فوکو می گوید : این نخستین هراس من از مرگ بود .

1937 فوکو به پدرمی گوید در آینده معلم تاریخ خواهد شد و پدرش این وضعیت را از لحاظ خانوادگی تحمل ناپذیر می شمارد .

1940 آلمان فرانسه را اشغال می کند و پدر فوکو فرزندانش را به پواتو در غرب فرانسه می فرستد . میشل را به دبیرستانی که به دست روحانیان مسیحی اداره می شود می فرستند.

1942 فوکو زودتر از زمان مقرر دیپلم می گیرد . دبیر فلسفه ی او به علت فعالیت در نهضت مقاومت تبعید می شود. فوکو تحت تعلیم  دانشجوی فلسفه ، لویی ژیرار قرار می گیرد. کسی که بعدها تفسیرهای معروفی بر بیانیه ی کمونیست نوشت.

1945 فوکو در آزمون ورودی دانشسرای عالی رد می شود و برای آمادگی مجدد به دبیرستان هانری چهارم در پاریس می رود که ژان هیپولیت مترجم پدیدارشناسی روح هگل استاد فلسفه ی آنجاست . نمره های خوب وی به فوکو آغاز شهرت اوست. او همواره هیپولیت را استاد خطاب می‌کند.

1946 فوکو در آزمون ورودی دانشسرای عالی رد می شود و یادگیری آلمانی را شروع می کند. وی با پینگر ، موزی ، بوردیو ، پاسرون ، ژان پی یرسر و پل وین دوست می شود اما به علت قیافه ، اندام وتمایلات جنسی اش در رنج است.

1947 مرلوپونتی استاد راهنمای روانشناسی و درس او درباره ی پیوند روح و جسم است. فوکو مصمم می شود اولین رساله اش را درباره ی پیدایش روان شناسی در فلاسفه ی پس از دکارت انتخاب کند.

1948 فوکو ازسوربن در رشته فلسفه فارق التحصیل می گردد. آلتوسر با آزادی از اسارت آلمانی ها به آنجا باز می گردد و استاد راهنمای فلسفه می شود. فوکو می گوید زندگی فیلسوف مآبانه در آن دوران عبارت بود از نشان‌دادن بیزاری از سارتر که آسان‌بود .فوکو خودکشی می‌کند اما جان سالم به درمی‌برد.

1949 مرلوپونتی سوسور را به دانشجویان می‌شناساند و اندیشه‌ی فرمال را معرفی می‌کند. فوکو بعدها می‌گوید: او ما را مسحور می‌کرد. لیسانس روان‌شناسی می‌گیرد و رساله‌ی مطالعات عالی فلسفه درباره‌ی هگل را با راهنمایی هیپولیت می‌نویسد. به علت خستگی و سرگردانی نزد روانپزشک می‌رود.

1950 فوکو به حزب کمونیست می پیوندد. در همین سال حزب از آلتوسر می خواهد رابطه اش را با دوست دخترش قطع کند ( که البته بعدها ازدواج کردند ). فوکو احساس بدی از این مسأله دارد . فوکو دوباره خودکشی ناموفق می کند و نزد روانکاو ( دکترگالو ) می رود. در همین سال در امتحان استاد یاری رد می شود و شایعه می شود که کمونیست ها او را تحت تعقیب قرار داده اند . سعی می‌کند کمونیست خوبی باشد و روزنامه ی اومانیته می فروشد . در همین سال وی برای تحصیل به گوتینگن آلمان می‌رود.

1951 به مطالعه ی کافکا ، که‌گارد ، هوسرل و نیچه می پردازد. حزب کمونیست را ترک می کند. استاد یار فلسفه می شود و به سمت استاد راهنما منصوب می گردد. ژاک دریدا ، پل وین ، پاسرون ، ژنت و پینگر به عنوان دانشجو در کلاسهای او شرکت می کنند. در آزمایشگاهی به عنوان روان شناس مشغول کار می شود و با روانکاوان و روانشناسان رفت وآمد می کند. یادداشتهای تفسیر گونه‌ای درباره‌ی هایدگر و هوسرل در لابه لای اعلامیه های کمونیستی او در این دوره دیده می شود.

1952 درتشکیلات پروفسور دله درمقام روان شناس مشغول به کار می شود . روابط صمیمی با ژان‌باراکه آهنگساز او را از رنج های زندگی در می آورد . دانشنامه‌ی آسیب شناسی روانی را از انستیتو روان شناسی پاریس دریافت می کند. با پینگر شروع به تحقیق درباره ی سوررئالیسم می کند. ودر دانشکده‌ی ادبیات شهر لیل دانشیار روان شناسی می شود. در این سالها در حد یک الکلی مشروب می‌نوشد.

1953 درس کوتاهی به عنوان آسیب شناسی‌روانی ماده‌گرا برای دانش آموزان کمونیست ترتیب می‌دهد و در جلسات درس ژک لکان شرکت می کند. شب و روز درباره‌ی روان کاوی مطالعه می کند و برخی آثار را ترجمه می کند. انجمن روانکاوی فرانسه را بنیان می نهد ( با همکاری لاگاش ، بوتونیه ، دولتو ، لکان ) . مدرک روان شناسی تجربی از انستیتوی پاریس می گیرد. آرای نیچه و فروید و کانت را در دانشسرای عالی پاریس درس می دهد.

1954 ارگانی به عنوان جمعیت انسان دوستان که سبکی فراموشخانه‌ای دارد را تأسیس می کند. به نیچه بسیار علاقمند می شود و مطالعات عمیق‌تری در آثار وی را آغاز می‌کند.

1955 وزارت آموزش فرانسه او را به وزارت خارجه معرفی می کند تا به سوئد برود و وی مدیر‌خانه‌ی فرانسه می شود و آنجا را به میعادگاه سرشناسان ادب و هنر و سیاست تبدیل می‌کند . فوکو به سازماندهی فرهنگی علاقمند می گردد و به پاریس برای دیدار رولان بارت می رود . این سرآغاز دوستی آنهاست .

1956 مخزن پزشکی دانشگاه اوپسالا را کشف می کند و تئاتر فرانسه درس می دهد و درباره ی عشق از ماکی دو سد تا ژنه سخنرانی می کند . اثری درباره ی روانپزشکی اعصاب ترجمه می کند . با دومزیل و فستو ژیر آشنا می شود و تا آخر عمر این دوستی ها را حفظ می کند.

1958 چرخه‌ی ساختار اثر ویکتور فن وایتسکار را به کمک روشه ترجمه می کند. به ورشو می رود و مشاور فرهنگی سفیر فرانسه در لهستان می شود . دیوانگی و خرد را بازنویسی می کند . انبوه دستنوشته های فوکو درباره ی زندان پلیس را نگران می کند و موجبات ترک اقامت او از لهستان فراهم می شود . پدر او می میرد و وی لهستان را ترک می کند .

1960 فوکو ساکن پاریس شده و درهیأت علمی دانشکده کلرمون فران پذیرفته می شود و یکی از دانشجویان روبر موزی به نام دوفر دستیار دائمی او می شود.

1961 رساله کانت و انسان شناسی به راهنمایی هیپولیت و تاریخ جنون به راهنمایی کان گیلم را جهت اخذ دکترا  به سوربن ارائه می کند. مجموعه سخنرانی رادیویی درباره‌ی تاریخ دیوانگی و ادبیات را آغاز می کند که دو سال طول می کشد. نگارش زایش درمانگاه و همچنین رمون روسل را را آغاز می‌کند . لوموند وی را جوانی که در زمانه نمی گنجد لقب می دهد .

1962 استاد روانشناسی کلرمون فران می شود و مدیر فلسفه می گردد . زایش درمانگاه را جهت مطالعه به آلتوسر می دهد و با دلوز آشنا می شود. دلوز بعدها از مفسران او می‌شود.

1963 وارد شورای سردبیری کریکیت می شود و به زودی آنجا را ترک می کند . دریدا در یک سخنرانی از تمامیت خواهی ساختارگرایانه‌ی او انتقاد می کند . سفرهایی به مراکش و اسپانیا و برخی نواحی دیگر می کند و کتاب کلمات و اشیا را آّغاز می نماید .

1964 ملاقات‌های مختلفی با دوستان دارد و تاریخ دیوانگی را به صورت خلاصه ای جیبی به ناشر می‌دهد که فروش خوبی دارد ، اما کامل آن منتشر نمی شود که بسیاری را سرخورده می کند . اکثر ترجمه های کتاب از همان خلاصه اند. در این سال وی به همراه برخی اساتید دیگر با انتصاب روژه‌گارودی به عنوان استاد فلسفه مخالفت می کند زیرا عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست و تحمیلی حکومت است و. انسان شناسی کانت را منتشر میکند . فوکو تدریس در دانشگاه سن لویی و سخنرانی درباره ی زبان و ادبیات را آغاز می کند و به تونیس سفر می کند .

1965 فوکو نامزد مدیریت آموزش عالی فرانسه است اما با تجسس برخی دانشگاهیان در زندگی خصوصی اش به این سمت منصوب نمی شود .

1966 چاپ اول کلمات و اشیا در یک ماه و نیم به فروش می رود . مطبوعات عبارت مرگ انسان را در بوق و کرنا می کنند و به انتقاد از فوکو می پردازند. فوکو تصمیم می گیرد به عنوان استاد فلسفه به تونیس برود .

1968 فوکو به استادی دانشگاه نانتر می رسد . به هفته نامه کمونیستی لاپانسه که از کلمات و اشیا انتقاد کرده است پاسخی تند می دهد و می گوید  کلمات این پاسخ را دقیقاً از زرادخانه‌ی فحاشیهای کمونیست ها گرفته است . هیپولیت می میرد و فوکو به جای او به کولژدو فرانس می رود.

1969 دانشگاه ونس به عنوان محل گردهمایی نامداران علوم انسانی(اجتماعی) درگیر بحران می‌شود و با مداخله‌ی پلیس میشل فوکو و200دانشجو دستگیر می‌شوند . فوکو به بازداشتگاه می‌رود. اما از پذیرفتن لیسانس افتخاری دانشگاه خودداری می‌کند به این جهت که زیاد به مارکسیزم می‌پردازند .

1970 مجمع استادان کولژدو فرانس فوکو را به عنوان استاد تاریخ  نظامهای فکری بر می گزیند اما فرهنگستان علوم این انتصاب را تأیید نمی کند . فوکو به دعوت گروه ادبیات فرانسه دانشگاه نیویورک به امریکا سفر می کند و از جنبش دانشجویان سوسیال دمکرات دفاع می کند . وزیر آموزش انتصاب فوکو درکولژدو فرانس را تأیید می کند . فوکو برای سخنرانی و دیدار با ناشران آثارش به ژاپن می‌رود. فوکو سخنرانی افتتاح درس کولژدو فرانس را بر پا می کند . کلاس درس او صورت بین المللی به خود می گیرد و تا 13 سال ادامه می یابد .

1971 نظم‌گفتار ، سخنرانی افتتاحی کولژدو فرانس است که به عنوان کتاب منتشر می کند. در دادگاه مائوئیست فرانسوی سرپرستی گروه تحقیق را به عهده می گیرد و « تحقیقات عدم تسامح » را آغاز می‌کند به این معنا که آنچه تسامح ناپذیر را است باید فاش کرد و موفق می شود مسایلی چون شکنجه‌ی مبارزان الجزایری را فاش کند . به تونس و کانادا می رود و با رهبران مبارزات جبهه‌ی  آزادی‌بخش دیدار می کند . به طور کلی در این سال در تظاهرات ها و مسایل سیاسی شرکت می کند. فوکو در برابر زندان به عنوان اخلال گر از پلیس سیلی می‌خورد و در گروه های اطلاع رسانی درباره‌ی زندان ها ، جامعه ی حقوق بشرو ... فعالیت می کند.

وی با آشنایی با وکیل مدافع ایرانیان مخالف شاه تصمیم می گیرد از تدارکات جشن های 2500ساله‌ی محمد رضاه شاه انتقاد می کند. چندین بار سخنرانی علنی بر ضد حکم اعدام می کند. در پی معلوم شدن علایق مائوئیست ها به ترور مخالفت خود با هر گونه ترور را اعلام می کند و به مائوئیسم بدبین می شود.

به هلند می رود و با نوام چامسکی مباحثه می کند . به هزینه ی خود فیلمی از زندانها را نمایش‌عمومی می دهد و خانواده‌ی زندانیان را به سخنرانی فرا می خواند . کمیته ی ضد نژاد پرستی بر پا می کند . مائوئیست ها فوکو را چپ افراطی می نامند .

1972 فوکو و سارتر و چهل روشنفکر در سرسرای وزارت دادگستری اعتصاب می کنند تا درد زندانیان را به گوش مقامات برسانند. فوکو در واکنش به کتاب ضد اودیپ گاتاری دلوز می گوید :  (به شوخی) باید خود را ازشر فروید و مارکس نجات دهیم . شما ترتیب یکی را بدهید ، آن‌‌یکی با من . سپس به آمریکا برای سخنرانی می رود . با کشته شدن یک مهاجر فوکو در اعتصاب و تظاهرات اعراب شرکت می کند و بازداشت شده و کتک می خورد . فوکو در شکل بندی جدید روزنامه‌ی لیبراسیون شرکت می کند و پیشنهاد دو ستون جدید را می دهد : وقایع کارگری روز ، مسایل‌همجنس‌گرایان .

1973 جلسات جامعه‌ی تنبیه‌گر(گرایش به زندان)- جامعه‌ی منضبط(گرایش به تبعید) را فوکو آغاز می‌کند. به درخواست احمد بابا میسکه مدیریت اسمی روزنامه جهان سومی تامپت را می پذیرد تا با حیثیت و وجهه ی خود آن را از سانسور نجات دهد.

 اعلامیه های کمیته ی اقدام زندانیان را پخش می‌کند . به مونترآل برای سخنرانی می رود و از نواحی آمازون دیدن می کند . فوکو دربازگشت به فرانسه گروهی از کارگران را می بیند که کارخانه ای را تصرف کرده اند و خطاب به آنان می گوید این مبارزه نیست ، بیکار شدن است . پلیس فوکو را برای تألیف جزوی بله ، ما سقط جنین می کنیم احضار می کند. کتاب «این پیپ نیست» را منتشر‌می‌سازد.

1974 فوکو به عنوان شاهد در دادگاه مجله تحقیقات به اتهام چاپ فرهنگ بزرگ همجنس‌بازی می‌گوید : پس کِی همجنس گرایی حقوق رابطه‌ی به اصطلاح عادی را خواهد یافت ؟ کتا بِ درباره‌ی کیفر را تمام می کند . در کانادا و آرژانتین درباره ی روانکاوی سخنرانی می کند . سمینارهای تجربه‌ی پزشک قانونی درباره‌ی روانکاوی و درس نابهنجارها را آّغاز می کند . در دنباله‌ی تحقیقاتش درمورد نقاشی‌های مانه تحقیقی درباره ی عکاسی و نقاشی انجام می دهد . کتاب مراقبت و تنبیه ، پیدایش زندان چاپ می شود و مقبولیت عمومی می یابد . در روایت غیر رسمی فیلم پی یر ریوی یر (به کارگردانیِ رنه الیو می سازد) نقشِ قاضی را بازی می کند . درباره‌ی اعدام یازده نفر در اسپانیا (دولت‌فرانکو) بیانیه ای صادر می کند که در پی مسایل پیرامون آن ، 9 کشور اروپایی به نفع مبارزان اسپانیایی به حرکت در می آیند. در یک تظاهرات به همین منظور دانشجویی از او می خواهد درباره‌ی مارکس حرف بزند و او اعلام می کند تا آّخر عمر دیگر با مارکس کاری نخواهد داشت .

1975 راهی برزیل می شود و متنی درباره ی قتل هرتزوگ (روزنامه نگار) قرائت می کند و اعتصاب عمومی می شود. از آّنجا به نیویورک می رود زیرا تحت تعقیب قرار می گیرد . در دانشگاه کلمبیا بحثی درباره‌ی پزشکی انجام داده و نقش جدید پزشکان در زندانها و شکنجه ها را گوشزد می‌کند. درباره‌ی فیلم سالو (پازولینی) اظهار نظر بحث برانگیزی کرده و در تظاهرات سربازان که خواستار ایجاد سندیکا بودند شرکت می کند .

1976 کتاب میکرو‌فیزیک قدرت و ترجمه ی کتابهای فوکو به آلمانی منتشر می شود . به همراه شماری از روشنفکران بیانیه ای که سکوت دولت فرانسه در مورد نقص حقوق بشر در ایران را محکوم می کند  امضا می کند. کتاب میل به دانستن ، جلد اول تاریخ جنسیت را منتشر می کند. از کولژدو فرانس مرخصی می گیرد و به آمریکا و کانادا و امریکای جنوبی می رود و سخنرانی و بحث های متعددی در دانشگاه‌ها می کند. وی اذعان می کند ناگهان به فقر وحشتناکی در امریکای جنوبی پی برده است .

1977 ترجمه‌ی روسی کلمات و اشیا منتشر شده و با استقبال عمومی دربلوک شرق روبه رو می شود . برژنت به دیدار ژیسکاردستن در فرانسه می آید . به دعوت روشنفکران از جمله فوکو اجتماع بزرگی بر پا می شود و یکی از فراریان شوروی با گیتار داستانهای گولاک را می خواند . میکروفیزیک قدرت در کشورهای مختلف استقبال می‌شود . کتاب تحقیقی سیاستهای مسکن زیر نظر او منتشر می شود.

 فوکو سخنرانی هایی درباره ی روانکاوی و قانون انجام می دهد. فوکو به نحوه ی اخراج یک وکیل آلمانی از فرانسه اعتراض می کند و در برابر زندان بهداری کتک سختی از پلیس می خورد . فوکو از نوفیلسوفان و چپ دوم (چپ‌های مقابل کمونیست) دفاع می‌کند.

1978 فوکو کلاسهای تبارشناسی جوامع امنیتی و حکومت گری را شروع می کند . به ژاپن می رود ومباحثات مختلفی انجام می دهد. سپس درباره ی تجربه ی اداره ی شورایی شهرها درچین بحث هایی می کند. در این سال‌ها نگاهِ او به مائوئیسم نگاهی به شدت انتقادی است.

 نزدیکیِ منزلش اتومبیلی به او می‌زند و جمجه‌اش زخمی‌شده و تمام سال را درگیر سردرد مزمن می‌شود اما می‌گوید : وقتی پرت شدم فکر کردم خواهم‌مرد و به خود گفتم : که اینطور ، موافقم .

 حوادث آبادان نظر فوکو رابه خود جلب می کند ومطالعه درباره ایران را آغاز میکند. پس از فاجعه میدان ژاله به سرعت عازم حادترین درگیریها در ایران می شود. با آیت‌الله شریعتمداری ، مهدی بازرگان ، کریم سنجابی دیدار می کند. آیت‌الله خمینی در عراق است و برای غرب ناشناخته. فوکو به پاریس می رود و درمقاله ای می نویسد که ارتش شاه زوال یافته و انقلاب پیروز است . با بنی صدر دیدار می کند اما موفق به ملاقات با آیت‌الله خمینی نمی شود . گزارشی از فوکو درباره‌ی ایران به عنوان معنویت سیاسی در نوول ابزرواتور منتشر می شود که چپ ها را آّشفته می کند . دوباره به شهرهای ایران سفر می کند و درباره‌ی موجودیت های جمعی خارج از مارکسیسم به تحقیق می‌پردازد. در بازگشت مقالاتی در مورد ایران آماده کرده است . درمناظره با مارکسیست های ایتالیا زندگی نامه‌ی روشنفکری او به دست می آید .

1979 ابوالحسن بنی‌صدر پیشنهاد می کند فوکو با هواپیمایی آیت‌الله خمینی به تهران برود ، وی قبول نمی‌کند. روزنامه لوماتن فوکو را در چهارچوب روز جهانی زن به سبب حمایت از انقلاب ایران مورد حمله قرار می‌دهد .فوکو گردهمایی اسرائیل و فلسطین را در خانه‌اش ترتیب می دهد که احتمال سوء قصد به وی را بسیار افزایش می دهد.

فوکو در مصاحبه‌ای اعلام می‌کند انقلاب ایران به شدت وی را متأثر کرده و با هیچ مدلی قابل توصیف نمی باشد .در مقاله ای دیگر از همجنس گرایی دفاع می کند. مدتی بعد در نامه ای به بازرگان انحصار طلبی حکومت انقلاب ایران را نکوهش می کند. جلد دوم تاریخ‌جنسیت با عنوان اعترافات‌تن با مطالعه‌ی متون آبای کلیسا منتشر می‌شود.

1980 فوکو در تشییع جنازه ی ژان پل سارتر شرکت می‌کند. چند منتخب از سخنرانی ها و مباحثات فوکو منتشر می شود. هلن آلتوسر می میرد و فوکو تا آخر عمر به ملاقات آلتوسر که برای مدتی  در بیمارستان روانی بستری می شود می‌رود. در یک تظاهرات در آمریکا برای کشته شدن یک مردِ همجنس‌گرا شرکت می کند.

1981 در تشکیل «کمیته‌ی بین المللی ضد آدم ربایی و دفاع از کشتی شکستگان آواره » شرکت می‌کند. در مورد اعتراف و دفاع اجتماعی سخنرانی های متعددی انجام می دهد . فوکو به امریکا می رود و چون امریکایی ها فکر می کنند وی آیت‌الله‌خمینی را در زمان تبعید پناه داده با مشکلاتی مواجه‌می‌شود. سمینارهای فوکو هابرماس در برکلی شروع می شود . فوکو اعتراضی‌عمومی به بی‌تفاوتی فرانسه نسبت به حکومت‌نظامی در لهستان ترتیب‌می‌دهد و صدها روشنفکر  این حرکت را تأیید‌می‌کنند.

1982 به بازداشت دریدا در پراگ اعتراض می کند. به سخنرانی ها و مباحثه های مختلفی می پردازد. در مصاحبه با با دی‌پولیتیک اعلام می کند سیاست من در باب جنسیت  با جنبش‌طرفداری‌آزادی‌جنسی متفاوت است. فوکو در مطبوعات پرده از یک مسأله ی تروریستی بر می دارد و به نماد مخالفت با تروریسم در یک رستوران که عملی تروریستی در آن باعث کشتار شده تا مدت ها شام می‌خورد.  در این سال‌ها فوکو از سینوزیت مزمن رنج می برد .

فوکو در مراسم شامی در الیزه از میتران درباره ی لبنان می پرسد و او می گوید کارش تمام است . همان شب جمیل رئیس جمهور لبنان به قتل می رسد. فوکو با انجمن پزشکان جهان به لهستان می رود .کتاب نابسامانیهای خانوادگی و نامه های سر به مهر باستیل منتشر می شود .

1983 درباره ی سندیکاها ، نقاشی های مانه و مسایل اقتصادی آثاری فراهم کرده و چاپ می کند. کتاب کاربرد لذت در دو جلد منتشر می شود . درباره ی مفهوم راست گفتن در باستان در برکلی سخنرانی می کند و با هابرماس در کولژدوفرانس دیدارها می کند و مباحثاتی انجام می دهد . مریضی‌ریه اش شدت می گیرد.

1984 پس از مصرف آّنتی‌بیوتیک ها ناراحتی‌های ریه و سینوزیت‌اش بهبود می‌یابد . در بیمارستان به دکتر می‌گوید مهم نیست معالجه‌ام چگونه است؛ می‌خواهم بدانم چقدر دیگر زندهام . در مورد کارگران مالی و سنگال که پلیس آنها را آواره کرده چند نامه ی حمایتی می نویسد. در ماه ژوئن به مراقبت های ویژه بیمارستان منتقل می شود . در فرصتی که اندکی حالش بهتر شده است جلد سوم تاریخ جنسیت را با عنوان دغدغه‌ی خویشتن به او عرضه می کنند و این مجموعه‌ی 6 جلدی که قبلا خودش به صورت خصوصی گفته که قصد اتمام آن را ندارد در اینجا پایان می‌یابد .

میشل فوکو در 25 ژوئن چشم از جهان فرو بست. به رغمِ سنت پزشکی فرانسه درباره‌ی مخفی‌بودن‌دلیل‌مرگِ بیمار، پزشکان علت مرگ فوکو را ایدز و عفونت خون و در نتیجه عوارض عصبی و نهایتاً چرک‌کردن‌مغز عنوان کردند.


 
پنجشنبه 7 دی ماه سال 1385
حرف هایی درباره ی صادق هدایت

 

حرف‌هایی درباره‌ی  

 

صادق هدایت 

 

دیباچه

نماینده‌ی دوران تجدد ، بزرگترین داستان نویس ایرانی ، نابغه‌ی پوچ انگار ، راوی مرگ تدریجی و بسیاری از این دست القاب به نویسنده‌ای داده اند که در این متن دیدگاه این و آن را درباره‌ی او گوشه چشمی خواهیم افکند . مروری که ویژگی‌های پژوهشی ندارد . بر چهارچوبی تاریخی برای نگریستن به زندگی وی نیز استوار نیست . پاره گفته هایی است مجموع گشته از سویه های متعدد نگاه به زیست و آثار وی . سودمندی این نوشتار برای آنان است که می‌خواهند شناخت هدایت را بیاغازند و سطوری جهت وسوسه می‌طلبند یا محققانی که شاید با نگاهی گذرا ، نکته ای مغفول را باز یابند .

صادق هدایت را مهمترین داستان نویس قرن حاضر ایران باید نامید . با توجه به برخورد کشورهای در حال سکونِ فرهنگی با آثارِ نو می‌توان مواجهه جامعه با او را توجیه کرد . با انتشارِ بوف کور ، محمد علی جمالزاده ، داستان دارالمجانین را می‌نویسد و هدایتعلی خان را به عنوانِ شخصیتی دیوانه  معرفی می‌کند . در ایران نیز از هر نظر ، برخوردها با هدایت نادرست بوده است . البته به طور کلی کسی که فکر و اندیشه اش مرگ گرا باشد برای هر تمدنی خطرناک و طبعاً منکوب است اما فرهنگ های پیشرو می کوشند با یافتن علل مرگ اندیشیِ نخبگان به اصلاحِ خود بپردازند . در مقابل، فرهنگ های ساکن ، معلول را می‌کوبند .

گذشته از این بحث ، بنا به فاضل نماییِ کم‌دانان ، پس از مطرح شدن آثارِ هدایت در ایران و جهان به عنوانِ داستان‌هایی ارزشمند و به ویژه بوفِ کور ، هر که سعی کرده است به نوعی خود را ارادتمند و بدتر آنکه هدایت را در سلک و آیین خود نشان دهد ؛ چیزی که وی از آن بیزار بود و به بدترین صورت با آن برخورد می‌کرد. برخورد او در جلسه‌ی نقد و بزرگداشتی که برایش گرفته بودند معروف است . تقی‌زاده ، بانی مراسم ، در سخنرانی خود از بزرگی هدایت و روش قابل توجه نویسندگی او صحبت می کند به گونه‌ای که جدا از تعریف و تمجید ، هدایت او را ناآشنا به فضای نوشتارش می یابد . گویا در سخنان وی ، این نکته نیز بوده است که هدایت با تمام ارجی که به او می‌نهیم اشتباهی دارد و آن اینکه قواعد نگارشی پارسی را نادیده می گیرد و گاه عباراتی می‌سازد که از نظر معنایی اشکال دارند ... . زمانی که صادق هدایت برای سخنرانی پشت تریبون قرار می‌گیرد سخنرانی بسیار کوتاهی ایراد می‌کند . وی با تقدیر از حضور حاضران با اشاره به بی‌اهمیت بودن حرف‌های ناآشنایان به یک نویسنده در مراسمی اینچنینی از تذکری که درباره‌ی معنای عبارات داده شد تشکر می‌کند اما اضافه می کند که این نوع عبارات و اصطلاح ‌سازی ها مرسوم بوده است چنان که حتی با توجه به اسامی معلوم می‌گردد . مثلاً با توجه به عبارت نام "تقی‌‌زاده" اشتباه بودن آن به سرعت معلوم می‌شود زیرا تقی نمی‌توانسته زاده باشد بلکه این عبارت در اصل باید به صورت "تقی گاده" بوده باشد . این را می‌گوید و مراسم را ترک می‌کند .

نوشتار حاضر با گزینش از مقاله های جمع آوری شده در "یادِ صادق هدایت" به کوشش علی دهباشی و جمع بندی و گهگاه افزودن نظراتی از راقم این سطور فراهم آمده است  تا شاید مقدمه ای باشد برای آن ها که نظر به یافتن زمینه ای مناسب جهت ورود به بحثِ شناختِ هدایت ویا آثار وی دارند . مقاله های ارزنده‌ای در این مجموعه ی حدوداً 900 صفحه ای وجود دارند . جالب‌تر  این که برخی از این مقالات بیش از 100 مرجع دارند که از لحاظ مرجع شناسیِ صادق هدایت خواننده را بی‌نیاز می‌کنند  اما نظر به تعددِ مقالاتِ این کتاب ، آنها که ارجح دیده شده اند را باید معرفی نمود :

الف- هدایت و ادبیات جدید فارسی / کاتوزیان

در این مقاله ، زمینه ی آثار و فضای زندگی وی به خوبی مورد کاوش قرار می‌گیرد .

ب- بر مزار صادق هدایت / یوسف اسحاق پور

درباره ی بوف کور و شخصیت هدایت تحلیل دقیقی در این مقاله ارائی می گردد .

ج- خاطرات ادبی درباره‌ی صادق هدایت / دکتر خانلری

دیدگاه بسیار ارزشمندی درباره ی هدایت در این مقاله ارایه شده است .

د- تأملی در سفر خودشناسی راوی بوف کور / حورا یاوری

کاوش جالبی با طرحِ فرویدی و نیز یونگی در بوف کور دارد .

ه- خاطراتی از صادق هدایت / م . فرزانه

گزارشی از روزهای آخر هدایت نقل می کند .


زندگی نامه

صادق هدایت ، خود ، گفته است : " همان قدر از شرح حال خود رم می‌کنم که از تبلیغات آمریکایی مآبانه . . . توضیحِ جزئیات زندگی ، مرا به یاد بازار چهارپایان می‌اندازد که یابوی پیر را در معرضِ فروش می‌گذارند و با صدای بلند جزئیات سن و عیوب و خصالش را نقل می‌کنند ... روی هم رفته ، قضاوتِ محیط راجع به من ، موجودِ وازده‌ی بی مصرف می‌باشد و شاید حقیقت هم همین است ... تحصیل موفق و مدرک مهمی نداشته‌ام و در ادارات نیز خون به دل رؤسا کرده و استعفا داده ام . "

هدایت در خانواده‌ای اهل ادب و سیاست  که اشرافی بر مسند مشاغل حکومتی بودند به  عنوان کوچکترین عضو خانواده ، در 28 بهمن 1281 به دنیا آمد .در شش سالگی به مدرسه‌ی علمیه رفت و حدود 12 سالگی تحصیل در دارالفنون را آغاز کرد . آنجا روزنامه دیواری دنیای اموات را منتشر می کرد . دو سال بعد به علت بیماری چشم ، آنجا را ترک گفت . سالی پس از آن در مدرسه سن لویی تحصیل همراه آموزش فرانسوی را شروع کرد .

هشت سال بعد ، برای تحصیل به بلژیک اعزام شد . پیش از آن ، هدایت ،  انسان و حیوان ، فواید گیاهخواری ، رباعیات خیام به قلم هدایت و زبان حال یک الاغ به وقت مرگ  را نوشته بود . در بلژیک هم ، مقالاتی انتشار داد و سال بعد عازم پاریس شد . در 1307 بود که اولین خودکشی اش را انجام داد و درون آب پرید تا غرق شود اما ماهیگیری از رودخانه مارن نجاتش داد و به قول خودش این حماقت به خیر گذشت .

 پس از آن ، داستان نویسی ، طراحی کارت پستال برای دوستان ، خط شکسته و نقاشی از علایق او شد . به سال 1308 زنده به گور، اسیر فرانسوی ، البعثة الاسلامیه ... (به عنوان گزارش تخیلی روزنامه ای) ، سه قطره خون و چند اثر دیگر را نوشت .

 سال بعد به ایران بازگشت و در بانک ملی استخدام شد .  فعالیت های وی به همین صورت ادامه یافت تا سه سال بعد که از بانک ملی استعفا داد و در اداره کل تجارت استخدام گشت . وی با برخی ناشران و نویسندگان همکاری داشت و رمان شب های ورامین و تعداد زیادی داستان کوتاه در آن سالها به چاپ سپرد .  یک سال طول نکشید(1314) که هدایت از این شغل هم به زودی استعفا داد تا هر سال شغلی را تجربه کرده باشد .

به خاطر نوشتن وغ وغ ساهاب در طعن ادبیات آن  روزِ ایران ، صادق هدایت به نظمیه احضار شد . سال 1315 در شرکت سهامی ساختمان شروع به کار نمود و در همان سال از این کار هم استعفا نمود . وی جدای مشکلاتی که با بوروکراسی و انضباط کاری داشت ، میان ادبیات رایج نیز داغ تفاوت را بر پیشانی احساس می‌کرد ؛ اگر بگذریم از گیاهخواری او که  در نوجوانی تحت تأثیرِ دیدنِ صحنه‌ی ذبح یک حیوان آغاز کرد و تا پایانِ عمر ادامه داد و حساسیت و دلرحمی عجیبش که نقطه‌ی مقابل اکثر شخصیت های داستانی اش بود نمی‌توان تأثیر امیال جنسی متفاوت  او را در انزوای ذهنی او نادیده گرفت .

چیزی که باعث می‌شد دست کم از جامعه طرد نشود و هنوز جمع های مختلف وی را بپذیرند شاید طنز فوق‌العاده هوشمندانه و جداسازی حیطه ها در زندگی او بود . واقعاً اگر قرار بود گرایشات جنسی(همجنس خواهانه) و طبقاتی(اشرافیت گرایی) خود را نیز آشکار کند و نقاب خویش را بردارد قتل او نیز توسط غیورانِ سبک مغز بعید نبود . گرچه همین مهارت اش در کاربرد صورتک های مختلف شاید در انزوا روحش را می‌خورد .

در همان سال هدایت به هندوستان سفر کرد . چندین داستان و مهمتر از همه بوف کور را نوشت . سال بعد ، از آنجا بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد  و باز هم استعفا داد . سپس به وزارت فرهنگ رفت و به نوشتن مقاله و انجام ترجمه مشغول شد . نوشتن داستان هایی به فرانسه و فارسی نیز از اشتغالات او بود . در سال 1320 تدریس در دانشکده هنرهای زیبا را آغاز نمود و در همان سال سگ ولگرد را نوشت . سال‌های بعد همراه با ادامه تمام فعالیت های قبل ، نقد هایی نیز بر فیلم و کتاب منتشر ساخت .

به سال 1324 هجری شمسی چندین سفر به تاشکند ، شهرهایی از ازبکستان و مسکو و ... داشت . حاجی آقا را به همراه برخی تحقیقات و ترجمه ها و مقاله ها و ... منتشر ساخت . دو سال بعد توپ مرواری را نوشت . این از آخرین آثار او و نشانه‌ی ادامه‌ی نقد توهین آمیزش به سنت و آداب به ویژه مذهبی است که  به همین علت مدتها ممنوع بود .

در سال 1330 مصادف با 1951 میلادی ، نوزدهم فروردین ، در آپارتمان شماره 37 ، کوچه شامپیونه‌ی پاریس با گاز خودکشی کرد تا در 27 فروردین در قبرستان پرلاشز دفن‌اش کنند و در مسجد مراکشی ها ختم ‌اش را بگیرند .

 این همان سالی بود که پیشتر از سفر پایانی هدایت به فرانسه ، در ایران شوهر خواهر هدایت ، سپهبد رزم آرا ، نخست وزیر وقت ایران ترور شده بود . در فرانسه دوست بسیار نزدیکش حسن شهید نورایی با زجر بسیار فوت کرده بود و به قول هدایت چُسناله های او که مرگ برایش خیلی سخت بود تنها تکرار آن روزهای پاریس برای هدایت بود .

روزهایی که به تمام کافه ها و کاباره های متفاوت آنجا سرزد و اطراف پاریس را خوب گشت و دوستانش را یکی یکی پی نخودسیاه فرستاد تا با آرامش زندگی را وداع گوید . که چگونه مردن را  ، خود انتخاب کرده بود .


حرف‌ها

1- دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان ، هدایت را به عنوانِ منتقدِ رئالیست بسیار موفق ‌تر از هدایتِ ناسیوناالیست می‌داند . وی می‌گوید : دیدگاه هدایت در 1310 بی‌همتاست . او هیچ پیام مستقیم و غیر مستقیمی ندارد . تجلیل از هیچ طبقه‌ای نمی‌کند . در آثار او عامه‌ی مردم در بد اخلاقی و شرارت کم از پولدارها و صاحبان قدرت نیستند . تازه ، رضایت آنها از زندگی بیش از روشنفکرانِ منتقدی است که سنگ همین عوام الناس را به سینه می‌زنند . مستضعفان ، جاهل و محرومیت کشیده‌اند اما قداستی ندارند در عین حال که ارزش زندگی آنها هم نفی نمی‌شود . بزرگی هدایت نه به خاطر انتقاد اجتماعی که به علت دیدگاه هستی شناختی و جامعه شناختی وی در اثری همچون بوف کور است که به اشتباه ، برخی آن را در دسته‌ی نقدهای او دانسته‌اند . با چنین دیدگاهی ، صادق هدایت فرزند انقلاب مشروطه ، قریحه‌ی جامعه‌شناختی کم نظیری داشته است ؛ همچون بزرگان دیگر ادبیات ایران، به ویژه مولوی ، که این وجه شخصیتی آنها معمولاً به صورت جانبی بررسی شده است . به این ترتیب  می‌توان به شباهت هدایت و عبید زاکانی اندیشید .

2- دکتر سهیلا شهشهانی ، صادق هدایت را پایه گذار انسان شناسی در ایران می‌داند . وی روشِ هدایت را جمع‌آوری ترانه‌های عامیانه ، قصه‌ها ، لالایی‌ها ، بازی‌ها و تحقیقِ عناصرِ فولکلور عنوان می کند که حلقه ی واسطِ انسانِ سنتی و متجدد ایرانی می توانند باشند . اینها هستند که حاصلِ تجاربِ جمعی یک ملت در مواجهه با مشکلات اند .

این مؤلفه ها نقاط حساس ، آسیب پذیر و غیرقابل انعطافِ اخلاقیِ یک قوم را نشان می‌دهند . اگر بخواهیم تأثرِ مردم از پدیده‌ها را بشناسیم ، نخست باید حساسیت های تجمع بر انگیز و مسؤولیت آور در دوره های مختلفِ تاریخیِ آن مردم را بررسی کنیم و این بررسی ها را با رگه هایی از روشِ ادوارد تایلر ، انسان شناس انگلیسی ، در نوشته های هدایت  می توان دید .

3- یوسف اسحاق‌پور معتقد است : صادق هدایت شرحِ جان کندنش را نوشته است . همه جادو جنبلی کرده اند تا مگر آفتِ او به جانِ کسی نزند و حسِّ تنهایی آدمی که می‌پندارد اشتباه به دنیا آمده است به مابقی نگیرد .آثارِ او مثلِ هر اثرِ دیگر بازتابِ غیرِ شخصی‌ترین عناصرِ زندگیِ او در قالبِ شخصی ترین و مخفی‌ترین عناصر است . برای هدایت هم باور های مذهبی و عرفانی مرده بودند که غرب آواز می‌داد و هم روشنگریِ غرب که کسی چون کافکا مسخِ آدمیزاده‌ی غربی را نوشته بود و هدایت ،خود، ترجمه نموده بود .

4- وقتی درباره‌ی خودکشی یک نفر مثلِ هدایت بحث می‌شود ممکن است ناتوانی در لذت بردن از زندگی را فراموش کنیم و ساده بپنداریم اما شاید حدسِ بدی نباشد . انسانِ ژرف‌نگر اما حساس ، بخشنده اما نابخشوده ، تحتِ فشار اما بی‌یاورِ مقتدر ، تنها برابرِ مردمانی با عقیده‌ای که به زعمِ او سخیف و مایه‌ی بدبختی است چه واکنشی باید نشان‌دهد ؟

خوشبختانه هدایت قصورها و تقصیرها را به گردنِ این و آن ، به ویژه حاکم و حکومت مسلط نمی اندازد تا در قالب تقدس توده های مردم قربانی از همان ها بگیرد . او به خویش و ناتوانی‌اش می‌نگرد و محاسبه می‌کند که آیا ماندن سخت تر است یا مردن؟ شانسی در ماندن برای دورانِ سرخوشی دوباره هست یا نه؟ تا اشتباهِ اولین خودکشی را نکند که به قولِ خودش به خیر گذشت . با گریز از شرقِ مجنون و غربِ منجمد ، راهی ندارد . به خویش رجوع می‌کند هرچه از درونِ وی تراویده زندگی را برایش سخت تر و مردمان را با او دشمن تر کرده است ؛ آیا این زندگی سخت را گریزی هست؟ این ناخشنودی درونی را ؟

الاهیات وطن و جهان برای او جز محملِ بدبختی و حوالتِ چلاق به بیابان نیست .

 پاریسِ مهدِ آزادی و روشنگری  ، جایی است که تنها اعمالِ خُرد در زندگی مدرنِ آن جاری است . همان رجّاله های سنتی اینک به فرمانِ عقربه ها در آمده اند و تنها کارِ قهرمانانه در آنجا خودکشی است . آیا عشق نجات است؟ (مثل فیلم های هالیوودی امروز!)  برای هدایت ، خیر. در هیچ یک از آثارِ او ، زن نقش افتخار آفرین و مؤثری ندارد . رابطه‌ی جنسی و زن در هم تنیده‌اند و معجونی از عذاب برای این مرد ساخته اند . عشق را آواز زیبایی می‌داند که از حنجره‌ی آدمی کریه برون می آید که نباید به آن نزدیک شد .

پس هدایت ، تنها باید بمیرد  اما چون نمی‌تواند با این هوش که در اوست از آن بسیاران - که عبارت اند از : دهانهایی با لوله های پیچ در پیچِ متصل به مقعد باشد باید خودکشی کند و فقط در دنیای مدرن است که خودکشی به صورتِ قهرمانانه امکان دارد . مقدمات را فراهم می کند و خرج ِ کفن و دفن را هم می گذارد تا کسی را نیازارد .

5- دکتر ناتل خانلری رازِ توفیقِ هدایت را در یک چیز می‌داند : خواندن . او معتقد است صادق هدایت ، سبک های مختلف نویسندگی در دنیای مدرن را آموخته و با قریحه ی سرشارش چنان سبکی در فارسی پدید آورده است که هنوز قابل توجه می‌نماید . خانلری معتقد است انتحار هدایت به تغییر ناگهانی او نیز باز می‌گردد .

هدایتی که بسیار منظم و مؤدب و شیرین سخن و طنزگزین بوده و کم سخن ، همراه با تحولاتِ ادبی ایران ،پیشوای بی ایمانی و تشکیک می‌شود . از پرستش و بی نقص انگاریِ گذشته‌ی ایران باستان به هتاکی به همه‌ حتی برخی دوستان می‌رسد . انتظاراتِ بلندش از فرهنگ و تمدن ایرانی به گل می نشیند .

 وقتی القاب و عناوین را رضاشاه ممنوع کرد و کم و بیش مردمی از اغشارِ غیرِ اشراف هم در مناصبِ بالا دیده می‌شدند ، هدایت آنها را پاچه ورمالیده می‌خواند . او یک اعتقادِ غلط هم داشت و آن اینکه آدم با اصالت و نجابت نباید کفش به پاکند و آن طرف و این طرف بدود . شاید این مسأله به علت ضعفِ بدنی اش هم بود .

سگ ولگرد و پات را هم داستان هایی می‌توان دید که جدا از مسأله‌ی حیوان دوستی و لطافتِ‌روح توجه زایدالوصفِ وی به اشرافیت و اصالت خانوادگی را می‌رسانند .  مسأله‌ی دیگر این بود که او هیچگاه نتوانست با جنس مؤنث راحت برخورد کند و همواره به شدت معذب بود و مواظب ، که رفتارش درست باشد ؛ این را از اصیل زادگی می دانست و جز این را برنمی‌تافت .

ناتل خاتلری همچنین به چاپ حاجی ۀقا در نشریه‌ی سخن اشاره می‌کند و پاسخِ هدایت به او ، زمانی که گفت این حاجی آقای پاچه ورمالیده نه در دفاع از توده های مردم که در جهت اشاره به شکوهِ اشرافیت و نابلدی تازه به دوران رسیده ها بلکه ناتوانی عوام در آدابِ بزرگی است و هدایت پاسخ داده بود : خانلر خان چاپ کن ، صداش را در نیار !

6- صادق هدایت ، بزرگ علوی ، مجتبی مینوی و مسعود فرزاد خود را یاران ربعه نام نهاده بودند . که به گفته‌ی نفر اخیر شیوه‌ای رندانه در بررسی و ارزش گذاری ادبیات ایران و جهان آن روز را در پیش گرفتند . از 1310 ، اینان نشست هایی در محیط های ادبی تهران داشتند و هدایت را پیشوای شیوه‌ی نگارش و نقد و انقلاب ادبی خود دانستند . چنان که بعداً آشکار گشت آنچه اینان مد نظر داشتند گرچه مایه‌ی آفرینش اشعار و داستان‌های نو در فارسی شد اما به عقیده‌ی برخی بزرگان ، چون دکتر خانلری شیوه‌ی درستی از لحاظ اخلاقی همراه نداشت .

7- احسان طبری ، مرد کم نظیر چپ های ایران صادق هدایت را نخستین نویسنده ای می‌داند که به طور جدی و کامل به زبان مردم رسمیت داد و آن را وارد ادبیات کرد . وی با قائل شدن تفاوت بینِ ورودِ زبانِ عامیانه توسطِ دهخدا به ادبیات و کارِ هدایت ، دومی را از جهتِ دقت و جدیت در فهمِ استعداد و روحِ مردمِ ایران و نگاهِ منتقدانه نسبت به آن پیشگام می‌داند .

ازنگاهِ طبری ، هدایت  روحِ بشرِ امروز را که اسیرِ روزمرگی بی‌مغز و زندانی نظامات غلطِ خود پسندانه و دچارِ ابتذال است تجزیه می‌کند  و مورد تنفر قرار می‌دهد . او مدلِ ایده‌آلِ هدایت را بشرِ بری از فساد و ابتذال می‌داند .

8- سیمینِ کریمی به بحثِ جامعه شناسیِ زبان و سمبلیسم در آثارِ هدایت اشاره می‌کند . بهترین اشاره‌ی وی به داستانِ حاجی آقا است که 30 شخصیت متفاوت با 30 سبکِ گفتاری و طبقه‌ی خاص را به گفت و گو وا داشته است . ویژگی وجودِ سایه یا همزاد که در سه قطره خون، عروسک پشتِ پرده و بخصوص بوف کور  واضح تر است . جنبه ی شاعرانه و ذهنی متن های هدایت در روایتی رئالیستی خاصیتی بینامتنی به آنها می‌دهد .

سیمین کریمی سبکِ هدایت را تحلیلِ باختینی نموده ، یعنی دیالوگِ درونی گفتمانِ داستانی را برای نمایاندنِ بافت اجتماعی آن بررسی کرده است . وی ، داستان‌های سمبلیکِ هدایت را واجدِ تک‌زبانی و تک‌گرایشی ( شعرگونه ) و داستان‌های غیرسمبلیکِ او را بانی سبکِ چند صدایی در داستانِ فارسی می‌شمارد . به طورِ کلی ، وی آثارِ هدایت را از دیدگاهِ سبک شناسی دارایِ سه ویژگی میداند :

نخست سادگی و بی تکلفی نثر و تسلط در خلقِ زبانِ یگانه و متناسب و هماهنگ با مجموعه ی زبان های داستان ، دوم ماهرانه به کار گرفتنِ گونه های زبانی در ارتباط با متغیرهای اجتماعی و اصطلاحات عامیانه ، سوم هنر نویسنده در ارائه‌ی شعرگونه‌ی آثار در قالب های سوررئالیستی.

این است که به علت بدیع بودن آثارِ وی پس از مرگِ او کم کم مورد توجه قرار می گیرند و او به قولِ بزرگِ علوی غریب مرگ می‌شود . هدایت در عدمِ ارائه‌ی راه حل در عین بیان مشکلات به بدبینانه ترین صورت نیز استاد بود . از این لحاظ که راوی قضاوت نمی‌کند ولی خواننده را به دشواری درگیری در داستان می‌اندازد نیز داستان های هدایت مدرن اند .

9- عباس میلانی هدایت را نویسنده ای با سبک مدرن و متجدد اما جهان بینی تراژیک می‌نامد . چنان که میلان کوندرا می گوید: تجدد با سفر دون کیشوت از آرامش خانه به جنبش و ماجراهای کشفِ جهان آغاز می‌شود و علم گرایی ، فرد گرایی، عرفی شدن و شهرنشینی همزاد آن اند .

عده‌ای چون نیچه تجدد را نقد کرده اند به این گونه که گرچه دستاوردهای مفیدش را تمجید می‌کنند ، معایب آن را می‌کوبند . جهان بینی آنها را منتقدانی چون لوکاچ تراژیک خوانده اند و این جهان بینی فرزند ناخلف تجدد است . به عقیده‌ی میلانی ، هدایت روایتِ ایرانیِ پست مدرنیسمِ مقاومت و جهان بینی تراژیک ست  یعنی سوگواری هستی شناختی که با ستوه آمدن از سرشت عارضیِ هستی ناشی می شود .

سخن گفتن با سرنوشت به صورتِ عریان و دور از فریب . دیدنِ زندگی به عنوانِ نوری میانِ دو ظلمتِ ابدی . این جهان‌بینی با ناممکن گلاویز است و تنها ابرمردِ نیچه بودن چاره‌ی فرار است که صادق هدایت آن نیست گرچه رجاله ای که به وضع موجود عادت کند نیز نیست . قهرمان های تراژیک به عوام دلبسته و ازآنان دلزده اند  زیرا تنها راهِ نجات در آنان است و آنان اسیرِ روزمرگی اند . داستان‌های هدایت پر از طنینِ تراژدی اند .

در بوفِ کور : "به من چه ربطی دارد که فکرم را که فکرم را متوجه زندگی احمق ها و رجاله ها کنم که خوب می خورند و خوب می خوابند و ... بال های مرگ هر دقیقه برسر وصورت شان ساییده نشده بود."

جست و جوی معنای هستی به دور از باورهای سنتی نیز در نوشته های او مکرر است ، مثلاً در حاجی آقا : "هزاران نسل بشر باید بیاید و برود تا یکی دو نفر برای تبرئه ی این قافله‌ی  گمنام که خوابیدند و خوردند و جماع کردند و فقط قاذورات به یادگار گذاشتند پیدا شود و به زندگی این ها معنا و حق موجودیت بدهد ... بشر امروز برای زندگی اش معنا می خواهد"

نیز تنهایی ناشی از تجدد ، مثلاً در سایه روشن : "  دورنمای مرموز شهر ، ساختمان های بزرگ و فراخ و بلند . گرد و بیضی و چهارگوش بود اما پراکنده و متفرق مثل قارچ های سمی و ناخوش ."

اما هدایت به انتخابِ خود  برخی خرافات را سامی و برخی را پارسی و مفید می‌خواند . جالب آنکه خود در مقدمه نیرنگستان می گوید: بشر برای راهنمایی خود به عقل اتکا نمی کند ... خرافات او را قدم به قدم راهنمایی کرده اند . بزرگترین و قدیمی ترین دلداری دهنده های بشر از وحشی تا متمدن که در اغلبِ وظایفِ زندگی دخالتِ تام دارند . بشر از همه چیز چشم می‌پوشد جز خرافات و اعتقاداتش.

این نظرات بهتر از همه در بوف کور جمع شده اند . اثری با دوایرِ متحدالمرکز که کانون انطباق آنها مسایل فردی و هستی شناختی و اسطوره ای و عامیانه را گره می زند . طغیانِ هدایت فلسفی بود و می‌توان گفت رستگاری اش  زیبایی شناختی . گریز به رمان  از واقعیت اما تا آنجا که همچون عقربی که آتش به دورِ اوست گیر نیفتاده باشد .

10- صادق چوبک می نویسد : یکی از علل خود کشی صادق هدایت آن بود که دستگاه تحویلش نمی‌گرفت ... از حکومت ها ناراضی بود . وطن و آزادی‌اش را در حد پرستش دوست داشت . می‌خواست بدون پاچلوسی و سر خم کردن و با  توجه به کار و هنرش محترم باشد . فرانسه خوب می‌دانست و در زبان پهلوی کوشش‌ها کرده بود . داستانسرایی خوب و انسانی شایسته و درخورِ احترام بود . به تمام معنا ، شریف . اما دستگاه توی سر این آدم ها می‌زد و در عوض هر روز افرادِ فاقدِصلاحیت را بالاتر می‌برد .

11- دکتر احمد فردید هدایت را صوفی فرنگی توصیف می‌کند . عارف منشِ فرنگی‌مآب . نیست انگارِ حق و حقیقت . او هدایت را انسانی متفکر و ژرف اندیش معرفی می کند اما با اطرافیانی که بی‌ یک ذره بهره از کمالاتِ او دور و برش را گرفته بودند . وی این جمله هدایت که : در زندگی زخم هایی هست که مثلِ خوره روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد  به شکستِ عشقی احتمالیِ او نسبت می‌دهد و دشنامِ او به رسومِ خانوادگی ؛ هم در عینِ حال شرم بی‌حد او و این تضاد را حاصلِ تجاربِ نادرستش در جوانی می‌شمارد .

12- سید ابوالقاسم انجوی شیرازی می گوید صادق قبل از رفتن به اروپا خسته و ناراحت بود . در پاریس هم حقوق او 490 تومان بود . او نانِ بخور و نمیری می‌خواست و فضایی آرام در پاریس که به تحقیقاتش برسد . همان زمان، کسانی که حتی زبانِ خارجه خوب نمی‌دانستند از جانب بخش‌های مختلف حکومت ، حقوق های آنچنانی می‌گرفتند و به اسمِ تحقیق به هدر می‌دادند .

 هدایت رباعیات خیام را به تصحیح و مقدمه‌اش بدون گرفتن یک ریال از از دولت و مدتی بعد فروغی و غنی حق‌التألیف گزافی از وزارت معارف گرفتند برای همین کار تکراری . گناهِ صادق ، بزرگ منشی‌اش بود . با آن همه سواد و دانایی مغضوبِ دستگاه بود و در مقابل کارهایش نه هیچ تعریف و تمجیدی بود و نه حتی هیچ تشکری .که آزارش نیز می‌دادند .

13- جلال آل احمد و دکتر علی شریعتی نیز مطابق معمول ، هر جا نظری درباره‌ی هدایت نوشته‌اند . نظراتی گاه ارزشمند و گاه آنچنان بی‌راه که خواننده در ارتباطِ آنها با هدایت دچارِ شگفتی می‌شود و حتی به یاد اظهار نظرهای دکتر احمد فردید می‌افتد! در خدمت و خیانت روشنفکران آل احمد جمله‌ای دارد در صفحه 183 با این مضمون که هدایت حال و هوای اربابی دیگر و جایی دیگر دارد و غربزده است چنان که خیام حال و هوای ملکوت را داشت! در مجموعه آثار شماره12 صفحه 82 شریعتی نیز می‌خوانیم: صادق هدایت هر روز مذهب عوض می‌کند ؛ روزگاری مذهبِ کافکا ، روزگاری خام گیاهخواری ، بعد مذهب بودا ...  دلهره‌ی او ناشی از رفاه است . رفاه یک پوچی است ! اما از اینها که بگذریم ، شریعتی جمع‌بندی خوبی درباره‌ی خودکشی هدایت ارائه می‌کند : یکی از سؤالاتی که همواره از من شده است این است که چرا هدایت خودکشی کرد ؟ من به مقتضای حال هر بار پاسخی داده‌ام که پرسشگر را راضی کنم ، یأسِ فلسفی ، پریشانی فکری و خلأ اعتقادی ، بحرانِ روحیِ روشنفکرِ بورژوا ، دردهای طبقه‌ی اشرافی ، اختلالاتِ عصبی ناشی از مسایلِ جنسی ، ... اما همواره تا سؤال کننده رفته این پرسش دوباره گریبانگیرِ خودم شده که دلیلِ اصلیِ انتحارِ هدایت چه بود؟ او هرگز دلش سیرابِ عشق نشد و چنان که اریک فروم گفته است ، عشق نیز چون باقی هنرها نبوغِ ویژه می‌طلبد و شاید هم چنان زیبایی که او را به کار آید و مخاطب راستینِ دردِ او باشد در مسیرش سبز نشد ، چنان که بسیاری روح ها که استادِ روح پروری نمی‌یابند ناشکفته مدفون می‌شوند .

15- جدای نام و سبک و شگفتی‌های زندگی هدایت ، محتوای اندیشه‌ی وی نیز جذاب است و اگر بوفِ کور را وانماییِ سفرِ تبارشناسانه‌ی او در قالبی سمبلیک محسوب کنیم که در پی علاقه همیشگی او ، یعنی شناختِ سرچشمه‌های فردِ ایرانی(خود) و انسانی(خود) و جستجوی بهانه‌ی زندگی در درگیری با مرگ(خود) است ، راوی در شخصیت‌های موجود در بوفِ کور ، حقیقتی تلخ را می‌آفریند که راوی را مقابل زندگی سگی و مرگِ قهرمانانه قرار می‌دهد. راوی مقابلِ آیینه ، پس از سفر خودشناسی، چهره‌ی پیرمردِ خنزرپنزری را می‌بیند از چاله‌هایی که معلوم نیست کجای وجودِ اوست خنده بیرون می‌زند . خنده به سفری که می‌توانست حماسی باشد . راوی انسانِ گسسته از آسمانِ امروز را در تباهی فساد و تنهایی می‌بیند و به دیروز می‌گریزد و در لایه های ژرفِ ناخودآگاهِ جمعیِ مردمانِ سرزمینش همان پیرمردِ خنزرپنزری را می‌بیند . اگر آینه را بشکند نیز در هر تکه ، تصویرِ پیرمرد به او دهن کجی می‌کند.    

 

این نوشتار با برداشتی آزاد از کتاب زیر:

یاد صادق هدایت/به کوشش علی دهباشی/تهران: نشر ثالث/1380

(که مجموعه ای است از مقالات  فارسی زبانان درباره‌ی صادق هدایت و آثار وی)

نوشته شده است .

     


 
سه شنبه 15 شهریور ماه سال 1384
جسم اخلاقی و قدرت خودکامه

جسم اخلاقی و قدرت خودکامه


گشایش:

جملاتی که خواهند آمد نمودی می توانند باشند از ثبت نتایج نگرش نخبه ای یا کسی به مسئله یا مسایلی. نه مقصود اثبات است که از مثال نقض بهراسیم نه گزافه گویی است که از حریف بگریزیم لذا در مسیر نوشتار از پل اشعار و نوشته های دیگران هم خواهیم گذشت.  

گزین گویه ها و کوته تجمیعات نوشتاری آن و این ـ گذشته از بزرگی و کوچکی شان، گذشته از صالح بودن و ناصالح بودن نویسندگان ـ به افاده ی مقصود این سطور گسیل خواهند شد. خواننده، پس از خواندن متن شاید بیندیشد که پرسش هایی بر سئوالات اش فزون می گردند و آنچه در سیاهکاری این قلم می نگرد نه راهگشای اوست نه چراغ زندگی اش. بادا که چنین باشد. نگارنده نه راهگشا است و نه راهنما.

پیشاپیش اگر، عجولانه نتیجه را جست و جوگر باشیم بهتر این است که خویش را به قرائت این نوشته نیازاریم اما سه قطعه ی زیر بی ارتباط با این خواسته نیستند:

قومی متفکراند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

ترسم من از آنکه بانگ آید روزی

که ای بیخبران راه نه آن است نه این

خیام

فساد و رشوه خواری فرزندان توأمان خودکامگی اند.

کلود ژولین / تاریخ امریکا در دو قرن

هراس از شکنجه و مرگ و پناه بردن به دامان قیم، اخلاقی در دامان ناامنی می پرورد که برای حفظ اش همواره اسطوره های موهوم باز تولید می شوند.

ناتینگ فریسان

نگاهی به مسأله ی اخلاق

در ابتدا می توان اخلاق را به عنوان یک مسئله بررسی کرد. مسئله برای چه کسی؟ کجا؟ مسئله برای قدرت و اجتماعی که تحت سیطره ی گفتار یک قدرت به امنیت می رسد (اگر نگاه هابزی داشته باشیم).

از زمانی که قبایل انسانی و به هر حال نظم اجتماعی تحت آنچه خانواده ی بزرگ نام گرفت پدید آمد، انضباط اجتماعی برای حفظ جمعی که به وجود آمده بود به قوانینی نوشته یا نانوشته نیاز پیدا کرد. عمده ی قوانین مربوط می شد به چهارچوب های رفتاری که با فلسفه ی حفظ قدرت (به معنای اعم) پدید آمدند. قدرت باید حفظ می شد تا هراس انسان از انزوا و تهاجم طبیعت (و هر چه در آن است) را در خود ببلعد.

انسان نیز باید به مجموعه ی رفتاری که این قدرت را حفظ می کرد گردن نهد. این گونه بود که پدیده ای به نام اخلاق یا اصول، سرچشمه ها و چهارچوب های اساسی رفتاری شکل می گرفت اما این اخلاق برای قدرت مسأله بود. یعنی باید شکلی به آن می بخشید که رنگ او باشد. هر چه قدرت پیچیده تر شد، ساختار اخلاق هم پیچیده تر شد و این است که ما امروز از فلسفه ی اخلاق صحبت می کنیم. رفتارهای متفاوت را گاه در یک چهارچوب اخلاقی می دانیم یا اخلاق دو فرد یا دو اجتماع را با مقیاس هایی بررسی می کنیم و در رابطه با آن، عوامل دیگری را هم ارزش می نهیم.

مثلا در خانواده های گسترده ی ابتدایی بحث آمیزش دو جنس مسأله ای بود که پس از آمیزش آزاد انسان ها (همچون حیوانات)، مطرح شد. ماده های قبیله متعلق به رییس (قهرمان پیروز) قبیله بودند. اگر قبیله ای جنس ماده از قبیله ی دیگر می گرفت باید اجرتی می پرداخت. بعدها با مطرح شدن بحث اختصاصی سازی یک ماده برای نر که ریشه های ازدواج امروزی شد رئیس قبیله کالایی از فرد متقاضی می گرفت. با شکسته شدن قبایل و خانواده های گسترده به خانواده های کوچک (شامل چند خانواده) بزرگان خانواده شور می کردند تا دختری را شوهر دهند یا نه. با به وجود آمدن خانواده های امروزی مسئولیت این امر به عهده ی پدر دختر افتاد. بعدها این مسئولیت به پدر دختر باکره محدود شد و سپس در بسیاری از فرهنگ های پیشرفته تر، دختر هم مانند پسر، پس از سنی که سن قانونی نامیده می شود صاحب اختیار بدن اش در زمینه ازدواج شناخته شد. می بینیم که این تغییر چهره ی رفتاری با تغییر حکومت ها و به عبارت دقیق تر پیشرفت نظام انضباط اجتماعی حاصل شد. است. این ها، همه را تحت عنوان بخش بزرگی از اخلاق جنسی و رابطه ی دو جنس تحت نامی همچون ازدواج، ساختار قدرت سامان داده است. اگر ساختار قدرت و نظم اجتماعی بر محوریت فرد حاکم است، ازدواج نیز جنبه ای پدر محور می گیرد. اگر ساختار بنیامین است هم نظر فرد مهم خواهد بود و هم پدر. همراه با قدرت، ساختار دموکراسی پیشرفته است، کم کم بحث حقوق برابر مطرح می شود و خود دختر به عنوان فرد انسانی نظر می دهد. اگر ساختار مالکیت و اقتصاد هم دگرگون می شود. مثلا وقتی زن از جنس لذت بخش و مایه ی حفظ نسل و ناموس به یک فرد انسانی مثل مرد تبدیل شود، اصل اخلاقی اجتماعی که تحت عنوان عفت عمومی ساختار قدرت را بر آن می دارد تا از رابطه ی دو جنس جهت حفظ نوامیس جلوگیری کند به اصل دیگری تبدیل می شود که رضایت عمومی نام دارد و روابط با شرط عدم آزار رسانی را تحت عنوان رضایت طرفین می پذیرد زیرا ساختار این قدرت به عوامل انسانی یکسان و رضایت هر چه بیشتر آنها برای رسیدن به پیشرفت اقتصادی و اجتماعی و اعتلای سطح کار و کارکرد اجتماع می اندیشد.

اخلاق و تربیت

بحث اخلاق از آنجا برای قدرت مسأله یا مسأله زا (Problematic) است که اخلاق اجتماع بازتاب نوع تربیت افراد آن است و نظام تربیتی را قدرت حاکم سامان باید دهد.

نظام الهی تحت اسوه ی حسنه اش همگان را به پیروی از سرمشق اخلاقی ـ تربیتی می خواند و اعمال قدرت اش هم به پنهان ترین و برنده ترین صورت است: باور. (بحث قدرت بازدارنده، تشویق کننده و نماد پرداز و باور ساز را به مجالی دیگر وا می گذاریم).

اگر کسی عمل نکند در آن جهان زندگی ابدی اش را خواهد باخت. این وعده آزمودنی نیست چون آزمودن آن همان افتادن در آن است. لذا همواره قدرت کلیسا، روحانیت، اسطوره ها و هر آنچه به متافیزیک و وعده های جهان نادیدنی مربوط است صاحب اذهان توده هاست.

نظام های سرمایه داری تحت سرمشق هزینه ـ فایده اخلاق لیبرال (آزادمنشانه) را پیشنهاد می کنند. در چون و چرای این اخلاق نیز بحث گسترده است. نکته آنکه، اینان، عقل بشری را به عنوان عنصر لازم و کافی لحاظ می کنند.

نظام های دیگر هم هر یک به روشی عمل کرده اند که استدلال ها و انتقادهای خاص خود را دارد. اما مهم آن است که نظام های متفاوت، تربیتی به رنگ خود ایجاد می کنند.

اخلاق و جسم

نظام های تربیتی همواره همچون امروز نرم نبوده اند. تفاوت ها و تغییرات به وجود آمده در روند انضباط و تنبیه را میشل فوکو، در کتاب تبارشناسی زندان و دیرینه شناسی جنون، می کاود. وی کتاب تولد زندان را با شرح شکنجه های وحشیانه در ملأعام می آغازد. آنگاه در پی شواهد و استدلال هایی سلسله وار از تاریخ نظام تربیتی و زندان در فرانسه، جسم را پدر روح و تاریخ مجسم تحول اخلاقی می نامد. وی کنترل روح را پی آمد پیشرفت سیستم های تربیتی جسم و فرا رفتن از آنها می داند.

به طور مثال باز هم به خرده نظام انضباط جنسی و تشکیل خانواده بنگریم. در نظام های مختلف سیاسی و اجتماعی بی بند و باری جنسی، فحشا و دارای تنبیه مشخص بوده اند. گرچه تفاوت در تعریف این واژه ها بسیار است اما وجود این تعریف ها و تنبیه ها حامل معنای تحلیلی است. معنای مورد نظر ما را «فروید» استخراج کرده است. وی تشکیل فرهنگ و ایجاد انگیزه برای کار و تجمیع کار برای ساختن تمدن را وابسته به محدودیت های جنسی و ایجاد نظام پاداش و مجازات می داند. مرد قبیله باید برای رئیس تلاش کند تا امنیت اش تأمین گردد، باید بیشتر تلاش کند تا متاعی بدهد و احدی از اناث را ناموس خود کند. چنین است که مال و ناموس معمولا به دنبال هم ذکر می شوند. بعدها این نظام جنسی و خانوادگی پیچیده تر شده و به شکل امروزین درآمده است که خارج از بحث ما است اما در اینجا به این مورد باید توجه کنیم که آیا برخورداری از لذت جنسی بدون حساب و کتاب هایی که به آنها اشاره شد آیا پایه های تمدن را سست نخواهد کرد؟ اگر قرار باشد آحاد جامعه خرده نظام جنسی احترام نگذارند (همچنین سایر خرده نظام ها) چگونه می تواند پاداش تعیین کرد و آنها را به کار وا داشت؟ در پس چنین استدلالی تنبیه خطاکاران، مشروعیت (مقبولیت) می یابد. وقتی تنبیه خطاکاران در ملأعام انجام شود در اثر همذات پنداری با مجرم، ترس و درد ناخواسته در جسم اکثریت افراد باقی می ماند و نسل به نسل منتقل می گردد. تنبیه هایی که کودک در کلاس های درس یا مکتب خانه ها از سر می گذارند نیز از این جمله اند. گرچه با پیشرفت نظام های تعلیم و تربیت چوب ها جای خود را به سخن، محدودیت های اجتماعی، و منع های دیگر می دهند اما این پیوند جسم، ذهن، روح و نظام تربیتی باقی می ماند و اخلاق در تقاطع احساسات مشترک مردمان نضبح می یابد. با پیشرفت انضباط اخلاقی جامعه فرد خاطی نه به قاضی که ابتدا به روانشناس پاسخ پس می دهد. شاید او بیمار روانی باشد. کشیش (روحانی) هم روح او را مورد کاوش و ترمیم قرار می دهند. آنها پزشکان روان اند. کنترل روان نسبت به جسم مثل کنترل الکتریکی نسبت به مکانیکی است. آلودگی و سر و صدای کمتر، نتیجه ی دقیق تر. روان، اختراع متأخر بشر و فرزند جسم است.

خودکامگی

برای انسان هایی که همواره در فضای خودکامگی نفس می کشند سخن گفتن از خودکامگی مثل سخن گفتن از آب برای ماهی است. بدتر آنکه گوینده نیز در همین فضا تنفس کند. چگونه می شود برای ملتی که لااقل 25 قرن تاریخ کم و بین نگاشته اش، تقریبا همه را، در خودکامگی زیسته است سخن از استبداد گفت چنان که تکراری نباشد؟

همه چیز را همگان گفته اند و به ما نشخوار گفته ها رسیده است.

ـ وقتی اهانت به بدن «رستگاری جان» تعبیر شود چه دستوری جز انحطاط صادر خواهد شد (نیچه ـ انسان مصلوب)

و به واقع، اخلاقی که شایسته انضباط اجتماع خودکامه است جز اهانت به بدن نتواند بود. اهانت به بدن برای آن چیزهایی که مقدس پنداشته می شوند و آنها در واقع اموری هستند که از فرط تکرار، شک کردن به آنها ترسناک شده است.

خودکامگی در ایران همواره با ناامنی و ترس از متلاشی شدن امنیت، هراس از بین رفتن موقعیت و همراه بوده است. انسان ها همواره آماده اند که در شرایط بحرانی و بسیار سخت آزادی خود را فدای امنیت کنند. (اریک فروم) اما آنان که آزادی خود را فدای امنیت به بهای باقی ماندن ساختار خودکامه می کنند چه تأثری بر اخلاق و در واقع جسم اخلاقی خود می گذارند؟

ساختار ما زوخستی ـ سادیستی اخلاقی جامعه ایرانی (به عنوان مثال: آزار فرو دستان و چاپلوسی مقابل فرا دستان)

آیا جا افتادن لذت از این وضعیت روانی در اثر استمرار استبداد نیست؟

باختن روحیه ی تغییر و امید به اصلاح در این وضعیت مردمان را درگیر پارادوکس: هیچ چیز عوض نمی شود ـ باید آنقدر نشست که ناگهان همه چیز عوض شود می کند. لذا امید تغییرات می میرد و انتقام جویی تا لایه های درونی اخلاق نفوذ می کند. آنکه نمی تواند انتقام بگیرد و انتقام اش را در انگیزه های سادیستی حرکات اش (که در تمام اغشار جامعه می بینیم) فرو می ریزد.

اکثریت مردمان در این ساختار شریک می شوند تا از جهتی آسیب بیننده از خوکامگی و از سویی مقوم آن گردند. تربیت تک گویانه قدرت انتخاب را از کودکی می زداید و خودکامگی بر جسم اخلاق یا اخلاقی که از احساسات، ذهنیات و روحیات جسم آدمی بر‌می‌خیزد، حک می گردد.

سئوالات پایانی:

1-    آیا در راه گریز از «ابتذالی» که خودکامگی بر جسم اخلاقی حک کرده است نباید از خودکامگی رها شد؟

2-     آیا جسم آمیخته با خودکامگی به انتخاب آزاد اخلاقی می تواند دست بزند؟

3-     آیا می توان دیالکتیکی بین رهایی از جسم اخلاقی و علم یافت؟

متون مورد استفاده:

1- تبار شناسی اخلاقی ـ فردریش نیچه ـ ترجمه داریوش آشوری

2- تولد زندان – میشل فوکو – نیکو سرخوش

3- هویت انسانی ـ ادگارمورن ـ امیر نیک پی، فائزه محمدی

4-  آشنایی با فروید – مجموعه‌ی گام اول

5-    اخلاق خدایان ـ دکتر سروش ـ طرح نو

6-    گریز از آزادی ـ اریک فروم ـ چاپ سنگی

7-  کتاب توسعه ـ جلد سیزدهم ـ نشر توسعه (مجموعه مقالات)

دوستان !

این مطلب می تواند آغازی باشد(اگر نظر بدهید) و گرنه به موضوعی دیگر می پردازیم.

: بحث از اخلاق بحثی است به قدمت تمدن بشری. پس آنچه اینجا خواهیم نگریست مجموعه ای از سخنان این و آن است و جمع بندی و حرف های نوساخته نه از یقین که از باز کاوی تجارب و حدس هایی چند. شک و شبهه در این جملات بسیار خواهد بود و هیچ کدام دلیل هیچ چیز نمی توانند شد. بلکه آنچه دست سعی در کمرش انداخته شده کالبد حریفی است بر ساخته از نظریات و شمایل آثار رفتار بشری، باشد که به فنی دیگر به گونه ای دیگر، توان و اندام اش را فرود آوریم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 9306


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها